تبليغاتX
کاغذی
کاغذی

باشد تا روزی بیش از اینها بدانیم٬

و بیش از اینها بنویسیم٬

و چیزهایی بخوانیم و بنویسیم که پس از خواندن آنها٬

این احساس در ما بیدار شود٬

که انسان تر شده ایم.

 

دستهایم با من قهر کرده اند.  ناخنهایم پشت سر هم دراز می شوند و از کمر می شکنند.هر روز به کف هر دویشان خیره می شود بلکه سر و کله خط جدیدی پیدا شده باشد و من را از این تکرار هر روز ذوب شدن تا شب نجات دهد . با خودم قرار گذاشته ام که تا می توانم کف دستهایم را بو کنم  که هیچ وقت با خودم نگویم که " من که کف دستم را بو نکرده بودم که می خواهم و می توانم و تمام افعال اول شخص دیگر"... ولی انگار فایده ای ندارد. دستهایم با من قهر کرده اند. دستهای من دلشان گل بازی می خواهد.... دوست دارند که با مورچه های زیر فرش اتاق آشتی کنند... دستهای من خسته شدند بس که زمستان ها یخ زدند و ترک خوردند و تابستان ها عرق از سر و رویشان رخت و خودشان را به زور تو جیب های من خفه کردند... دستهای من ذغال و مداد رنگی میخواهند و دلشان برای خودکار آبی و قدیمی ام که جوهرش تمام نشده گم شد و پیدا نشد تنگ شده...

یک نفر من و دستهایم را آشتی دهد. بدجوری به آنها نیاز دارم!

2 نوشته شده در  چهاردهم تیر 1387ساعت 19:0  توسط کاغذی  | 

خورشید بالای سرم ایستاده و با ابروهای درهم نگاه میکند... برق خداحافظی کرد و رفته پی اموراتش و مردم شادتر از همیشه چراغ های راهنما را هو می کنند. گرما بیش تر از آسفالت می زند بیرون تا خورشید.  انگار خیابان را روی اجاقی تفت می دهند و من مثل تکه ای گوشت با فلفل اضافه سرخ می شوم...

راستی خدایا چرا یک کولر گازی بزرگ برای آسمانت نمی خری؟!

2 نوشته شده در  دهم تیر 1387ساعت 20:38  توسط کاغذی  | 

ظهر تابستان است
سایه ها می دانند که چه تابستانی است
 سایه هایی بی لک ...

2 نوشته شده در  دوم تیر 1387ساعت 21:25  توسط کاغذی  | 

دنیای وارونه؛ بر لب عمر نشین و گذر جوی ببین.
دنیای وارونه ی من؛ بر لب عمر نشستم ... خشکسالی شد!

2 نوشته شده در  بیست و نهم خرداد 1387ساعت 19:3  توسط کاغذی  | 

در 24 ساعت پایانی عمرم چه می کنم؟
اگه اشتباه نکنم این سومین یا چهارمین باریه که من به یه بازیه وبلاگی دعوت شدم که البته هر بارم به یه بهانه ای از زیرش در رفتم... چراشو نمی دونم چرا! بگذریم... به هر حال این دفعه رو نمیشه از دست هدی در رفت!
تا جایی که من فهمیدم بازی از این قراره که اگه بدونم ۲۴ از عمرم مونده توی این ۲۴ ساعت چی کار میکنم؟!

راستش الآن دو سه روزه که دارم به این موضوع فکر می کنم ولی به نتیجه ی شفافی نمی رسم... میشه گفت بیشتر به آرزوهایی که برای تمام ۲۴ های زندگیم دارم فکر میکنم تا ۲۴ ساعتی که برای زنده موندم باقی میمونه... آرزوهایی که تمام این ۲۴ ساعت ها براشون کم میاد و جلوشون کم میاره ... به هر حال اگه بخوام یه کم واقع بین هم باشم میشه به یه نتایجی رسید!>>>


۱. دوست دارم تمام این ۲۴ ساعت رو توی -تهران- باشم شهری که همه خاطرات خوب و بد زندگیم توش نوشته شده شهری که گاهی حتی وقتی میرم شمال دلم برای دود و سیاهیش هم تنگ میشه.
دلم میخواد یه بار دیگه هم که شده خیابونایی رو که با چشم بسته هم میتونم توشون راه برم رو متر کنم و باهاشون خداحافظی کنم... بلوار کشاورز.. خیابون طالقانی.. کریمخان...ویلا و ...

۲. به هیچ وجه دلم نمیخواد کسی از این موضوع با خبر باشه. فرقی نمی کنه که کسی خوشحال میشه یا ناراحت... به هر حال توجه دقیقه ۹۰ بیشتر یه جور ترهمه که بهتره نباشه تا حداقل تصویر همه تو ذهنم همون جور که بودن باقی بمونه.

۳.من همیشه اعتقاد دارم خوشمزه ترین طعم های دنیا اونایه که آدم رو یاد خاطرات خوبش میندازه یا حداقل برای چند لحظه ایجاد خاطره خوب میکنه! پس قطعاً یه ساندویچ هات داگ با قارچ و پنیر و سس خردل اضافه چشمک/ شکلات لیکور دار آلبالویی/ آب زرشک!!!/ ماهی دودی!/ آبنبات کالفانی/ m&m ساده و دوغ گازدار چوپان تو این ۲۴ از هر چیز خوراکیه دیگه ای بیشتر بهم میچسبه!

۴.دوست دارم تا جایی که میتونم ۴ فصل ویوالدی رو گوش کنم و باز هم از اول...

۵.از اونجایی که ۲۴ ساعت فرصت زیادی برای جبران اشتباهات نیست( که البته اعتقاد دارم که ما آدمها اگه ۲۴ سال هم فرصت داشته باشیم نه تنها اشتباهاتمون جبران نمیشه بلکه خیلی خیلی هم بهش اضافه میشه!) ترجیح میدم برای تمام کسانی که احساس میکنم به هر صورتی بهشون مدیونم نامه بنویسم و یه جایی در دسترس بذارم تا بهشون برسونن.

۶. فکر می کنم مثبت ترین کاری که میتونم انجام بدم اینه که اتاقمو یه بارم که شده -واقعا- تمیز کنم!!!

۷. امیدوارم بتونم بلاخره طراحی اون یه صفحه باقی مونده از کتاب "زنبور زرد و قرمز" رو تموم کنم! به هر حال من مرده و شما زنده !... اگه روزی روزگاری این کتابو دیدید بدونید تصویرگرش به آخرین ۲۴ ساعت زندگیش رسیده بود!!!

۸.اصلا دلم نمی خواد این طور فکر کنم که این دم آخری خواب رو بی خیال بشم و این حرفها... اعتراف میکنم که من آدم خیلی خیلی تنبلی نیستم ولی خب خواب از لذت بخش ترین های زندگیمه!... همیشه صبح هایی که مجبورم زود از خواب بیدار شم انگار تمام لذت های دنیا به اون ۵ دقیقه ی اضافیه که به خودم تخفیف میدم و بیشتر می خوابم... کسی چه میدونه شاید این بار لذت بخش تر از همیشه باشه!

..................................................................

پ.ن: دوست ندارم کسی رو به این بازی دعوت کنم... راستش فکر کردن به ساعت های آخر زندگیی که به راحتی هر روزشو می گذرونیم زیاد هم برام شیرین نبود... و شاید به همین علته که هیچ کدوممون واقعا به این بازی دعوت نمی شیم.
 

2 نوشته شده در  بیست و ششم خرداد 1387ساعت 23:17  توسط کاغذی  | 

2 نوشته شده در  پانزدهم خرداد 1387ساعت 22:25  توسط کاغذی  | 

سیر تکاملی ترانه در ایران:

۱.پیغوم تو جای تو اومد خالی و سرد
رسید به دستم با یه شاخه گل زرد

۲.تو غرور مرا بشکستی
که یه نامه برام نفرستی
به غریبه مگر دلبستی...

۳.تیلیفون میزنم جواب نمیدی
کسی رو مثل من عذاب نمیدی

۴.اس ام اس میزنم جواب نمیدی
بگو کلک واسم چه خوابی دیدی

----------------------------------------------

پیشنهاد میکنم سخنرانی ابراهیم نبوی در همین رابطه رو حتما گوش کنید: دانلود

 

2 نوشته شده در  هفتم خرداد 1387ساعت 11:15  توسط کاغذی  |