تبليغاتX
کاغذی
کاغذی

باشد تا روزی بیش از اینها بدانیم٬

و بیش از اینها بنویسیم٬

و چیزهایی بخوانیم و بنویسیم که پس از خواندن آنها٬

این احساس در ما بیدار شود٬

که انسان تر شده ایم.

 

۸/۸/۸۸ - 
 یادمه ۱۱ سال و ۱ ماه و ۱ روز پیش سر کلاس زیست شناسی خانم رزاقی قرار گذاشته بودیم که امروز همه توی پارک سیدجمال الدین اسدآبادی جمع بشیم. خانم رزاقی اون روز آرزوهامون رو پرسید و توی تقویمش نوشت تا ۸/۸/۸۸ که ما رو میبینه ازمون بپرسه که به آرزهامون رسیدیم یا نه؟
نمیدونم کسی امروز ساعت ۴ به پارک رفته بود یا نه... اصلا کسی یادش مونده بود قراری رو که ۱۱ سال پیش با هم گذاشته بودیم یا نه ... 
من قرارمون رو فراموش نکرده بودم... آرزوهامو به یاد نمی آوردم... 

 

در عوض امروز از صبح نشستم و آرزو کردم! بزرگ و کوچیک! حالا ۱۱ سال و ۱ماه و ۱ روز دیگه به خودم فرصت دادم!‌ می خوام بخاطر بسپارمشون! من می تونم!!!

2 نوشته شده در  هشتم آبان 1388ساعت 20:8  توسط کاغذی  | 

پاییز محزونی
 که در خون تو می خواند
 گامی به تو نزدیک و گامی دور
آرام همراه تو می اید
 روزی تمام باغ را
 تسخیر خواهد کرد 
...
شبهای باران تو بی ساحل
شب های باران تو
 از تردید
و از اندوه لبریز است
 من دانم و تنهایی باغی
که رستنگاه آوای هزاران بود
وینک
 خنیاگرش خاموش
و آرایه اش
 خونابه ی برگان پاییز است

شفیعی کدکنی

2 نوشته شده در  پنجم آبان 1388ساعت 21:29  توسط کاغذی  | 

گره ی کور خورده ام به روزمرگی.
دست هایم عادت کرده اند به مدام عرق داشتن، چشم هایم به بی خوابی و قدم هایم به راه های همیشه آشنا ...
هرز می روم انگار از ۵ حرفی "حقیقت" های تقویم روز و ماه و هر سال.
گذشته نیشخند می زند و آینده نقطه چین می فرستد.
خسته ام ...  
دلم خنده های بلند بلند بی دلیل می خواهد
دلم بدجوری هوس تف کردن هسته آلبالو از روی پل هوایی کرده
و بلند بلند خواندن "توی ده شلمرود..." با خاله هنگامه  روی صندل های سالن خلوت مترو!


 

2 نوشته شده در  بیستم مهر 1388ساعت 18:45  توسط کاغذی  | 

پوست می اندازم... لایه لایه... از درون ...
روز ...ذره ذره... کنده می شود... دود می شود  ...
دلم برای رنگ کهنه ام تنگ شده...
کاش هنوز هم می توانستم جهان را با بادبادک و باد عوض کنم


 

2 نوشته شده در  چهاردهم شهریور 1388ساعت 18:32  توسط کاغذی  | 

 از اوج بنگریم
انبوه کشتگان را
خیل گرسنگان را
 انباشته به کشتی بی لنگر زمین
سوی کدام ساحل تا کهکشان دور
 سوغات می بریم ؟
ایا رهایی بشریت را
 در چارسوی گیتی
 در کائنات یک دل امیدوار نیست ؟
ایا درخت خشک محبت را
یک برگ سبز در همه شاخسار نیست ؟
دستی برآوریم
باشد کزین گذرگه اندوه بگذریم

<<فریدون مشیری>>

2 نوشته شده در  بیستم مرداد 1388ساعت 20:34  توسط کاغذی  | 

بوف کور...خلاء بی نهایت... چند جمله اول را بارها هم که بخوانی باز هم تمام نمی شوند...

 " در زندگی زخمهایی هست که مثل خوره آهسته روح را در انزوا می‌خورد و می‌تراشد. اين دردها را نمی‌شود به کسی اظهار کرد، چون عموماً عادت دارند که اين دردهای باورنکردنی را جزو اتفاقات و پيش آمدهای نادر و عجيب بشمارند و اگر کسی بگويد يا بنويسد، مردم بر سبيل عقايد جاری و عقايد خودشان سعی می‌کنند آنرا با لبخند شکاک و تمسخر آميز تلقی بکنند -زیرا بشر هنوز چاره و دوائی برايش پیدا نکرده و تنها داروی آن فراموشی بتوسط شراب و خواب مصنوعی به‌وسیله افیون و مواد مخدره است- ولی افسوس که تأثیر این گونه دارو ها موقت است و بجا ی تسکین پس از مدتی بر شدت درد میافزاید... "

...

در زندگی زخم هایی هست که مثل خوره آهسته روح را در انزوا می خورد و می تراشد.
در زندگی همیشه زخم هایی هست که مثل خوره آهسته روح را در انزوا می خورد و می تراشد.

2 نوشته شده در  بیست و هشتم تیر 1388ساعت 12:1  توسط کاغذی  | 

گذرگاهی صعب است زنده‌گی؛ تنگابی در تلاطم و در جوش.ایمان، یکی چشم بند است؛ دیواری در برابر بینش. به خیره مگو که ایمان کوه را به جنبش درمی‌آورد من کوه بی‌جان نیستم انسانم من!

سنگ مقدس در این جهان بسیار است صیقل خورده به بوسه‌های لبان خشکیده از عطش. ایمان به جسم بی‌جان روح می‌بخشد، لیکن من جسم بی‌جان نیستم انسانی زنده‌ام من.

من نابینایی ِ آدمیان را دیده‌ام و توفیدن گردباد را بر عرصه‌ی پیکار، من آسمان را دیده‌ام و آدمیان را سر گردان به مِهی دودگونه فروپوشیده، مرا به ایمان ایمان نیست. اگر اندوهگینت می‌کند بگو اندوهگینم. حقیقت را بگو، نه لابه کن نه ستایش. تنها به تو ایمان دارم ای وفاداری به قرن و به انسان!

توان تحملت ار هست شکوه مکن.به پرسش اگر پاسخ می‌گویی پاسخی در خور بگوی.در برابر رگبار گلوله اگر می‌ایستی مردانه بایست که پیام ایمان و وفا به جز این نیست!

2 نوشته شده در  پانزدهم تیر 1388ساعت 13:49  توسط کاغذی  |